تبلیغات
♥ قلب من ♥ - زیباترین قلب
درباره وبلاگ

قرار ما هر جای دنیا که باران شدید تر بیاد
نز دیک خدا
آسمان هفتم
در همسایگی ملکوت
آنجا که اطمینان یابی بی دغدغه
تو برای منی و من برای تو....!
مدیر وبلاگ : پریسا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

♥ قلب من ♥
اندوه تازه ای نیست،دلتنگی من و.... بی تفاوتی آدم ها
جمعه 15 مرداد 1389 :: نویسنده : پریسا        

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می­کردکه زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه­ای بر آن وارد نشده بود پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده­اند مرد جوان در کمال افتخار با صدائی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت اما قلب تو به زیبائی قلب من نیست مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند او با قدرت تمام می­تپید اما پر از زخم بود قسمت­هائی از قلب او برداشته شده بود و تکه­هائی جایگزین آن­ها شده بود اما آن­ها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه­هائی دندانه دندانه در قلب او دیده می­شد در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه­ای آن­ها را پرنکرده بود مردم با نگاهی خیره به او می­نگریستند و با خود فکر می­کردند این پیرمرد چطور ادعا می­کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت تو حتماً شوخی می­کنی قلبت را با قلب من مقایسه کن قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است پیرمرد گفت درست است قلب تو سالم به نظر می­رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی­کنم می­دانی هر کدام از این زخم­ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده­ام من بخشی از قلبم را جدا کرده­ام و به او بخشیده­ام گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده­ام اما چون این تکه­ها مثل هم نبوده­اند گوشه­هائی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقت­ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده­ام اما آن­ها چیزی از قلب خود را به من نداده­اند این­ همه شیارهای عمیق را با تکه هایی که من در انتظارش بوده­ام پرکنند حالا می­بینی که زیبائی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونه­هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت از قلب جوان و سالم خود تکه­ای بیرون آورد و با دست­های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.





نوع مطلب : .:.داستان های عشقولانه.:.، .:.عاشقانه.:.، 
برچسب ها :


   
 
   

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس